دلسا جوندلسا جون، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

هدیه خدایی من

اولین روز تولد دلسا جون

  پرنسس کوچولوی  ما: هنگام تولد وزنت ٣ کیلو بود و قدت ٥١ الهی که همیشه سالم و در پناه حق باشی.     تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا                    وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز              از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی           با یه گریه ساده به دنیا بله گفتی ببین تو آس...
23 اسفند 1392

بهترین روز زندگی

تک ستاره آسمان زندگیم تو معجزه خداوندی در زندگیمان. از اولین لحظه که بودنت را حس کردم شدی تمام زندگیم. روزها وشب ها را با عشق دیدن روی ماه تو سپری کردیم. هر چند که در این مدت مامانی روزهای سختی داشت ولی عشق دیدن تو همه رنجها را برایم آسان میکرد. نازنینم، چند ماه اول که توی دل مامان بودی ، سعی میکردم فقط استراحت کنم تا هیج آسیبی به تو نرسه. در مدت 9 ماهی که تو دلم بودی چند بار مامانی مریض شد و همه نگرانیش فقط تو بودی...... چه روزهایی که با بودنت در درونم سپری کردم . اولین باری که تکون خوردی و اولین باری که لگد زدی شدن زیبا ترین لحظات رندگیم. مامانی روزهای سختی رو تحمل کرد  البته ...
23 اسفند 1392

دلسای دلبندم در شش ماهگی

عزیز دل مامان روز به روز داری خواستنی تر و زیباتر می شی ،اینم عکسای 6 ماهگیت                      نگاهت زیباست ای فرشته زندگیم                           آن را از زندگیم دریغ مدار   .       بقیه عکسها در ادامه مطلب    دختر ماهم عاشق عروسک کیتی هست                 ...
13 اسفند 1392

ماجرای واکسن دلسا جووونی

عزیز دل مامان ، من همیشه از لحظه ای که بخوام بهت واکسن بزنیم مثل هر مامان دیگه ای هراس داشتم   ولی تو اونقدر خوبی که اصلا بعد از زدن واکسن هات اذیت نمی کنی...           خوشگلم واکسن دو ماهگیت رو که زدیم من و بابا مانی خیلی استرس داشتیم که   خدای نکرده تب نکنی   و اذیت نشی و.... البته موقع زدن واکسن خیلی گریه کردی ولی زود آروم شدی.   اون روز چو ن بابامانی   سرکار بود من و تو رفتیم خونه مادر جون که مراقبت باشیم. وقتی اومدیم خونه قطره   استامینوفنت رو شروع کردمو تو هم به خواب ناز فو رفتی. نزدیک ساعت 3...
2 اسفند 1392